X
تبلیغات
رایتل
وب نوشت ‌های دانش آموز سال دوم تجربی
یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1384
خدا نصیب هیچ کس نکنه !

 

سلام دوستان ، حالتون خوبه ؟ امیدوارم که شما از این سرما خوردگی لعنتی که من گرفته بودم نگرفته باشین .... کفر آدمو در میاره ، راستش تو این دو سه روزی که نبودم سخت مریض بودم بهتره بگم مریض بودیم .... چون مامانم و بابام و من و خواهرم و خواهر زادم  از این سر ماخوردگی گرفتیم اونم تو یه روز ! بیچاره مامانم نمی دونست به کدوممون برسه به بابام (!) به خودش به من به خواهرم یا به خواهر زادم که که 3 سالشه ، در حالی که خودشم مریض بود ..... انصافا این مامانا هم عجب دل بزرگی دارنا مامانم با این که خودشم مریض بود ولی خوب بهمون رسید ..... مامانم نمی دونست به ساز کدوممون برقصه بابام که فقط آه و ناله می کرد و می گفت ماساژم بدین .... من که بهونه سوپ می کردم ( آخه وقتی مریض میشم فقط می تونم سوپ بخورم بقیه ی غذا ها از گلوم پایین نمیره ) ولی خواهرم  مامانمو درک می کرد ( شاید به خاطر این که خودشم مامانه ! ) خواهرزدمم که محبوب قلب هاست هممون در حال مریضیمون مشغولش بودیم .... این هادی هم که فقط به من هرس میداد و میده اصلا هادی تو سال یه بار مریض نمی شه نمی دونم این دیگه چه جور بشریه ! ( خب برادرمه دیگه  ! ان شا الله هیچ وقت مریض نشه ) حالا نوبت این شد بریم بیمارستان ..... اگه این طوری خانوادگی می رفتیم که می شدیم جک مردم ! شب اول که حال مامانم و خواهرم و خواهر زادم بد بود با هم رفتن  اورژانس ..... شب بعدشم من و بابام دیدیم نه حالمون خوب بشو نیست مجبور شدیم بیرم ... اونم منو با زور بردن راستشو بخواین من از شربت بیزارم به همون خاطر بهونه می گرفتم ولی خودم قبلا کار دست خودم داده بود م ( دیشبش که آبجیمم بهونه می گرفت من می گفتم بابا پاشو برو دیگه تا به ما ندی دست بر نمی داری ! به قول معروف قلدری می کردم ) حالا شما هم یادتون باشه هیچ وقت دستور ندین تا تو چاه نیفتین ! بالا خره ما هم رفتیم دکتر و یه دو سه تایی آمپول و قرص و شربت دادن بخوریم ..... که الانم هم در حال خوردنیم ... و فعلا هم حالمون خوبه خوب نشده  ! راستی یادم رفت بگم زهره رو هم مریض کردیم  دیشب داشت ساکشو می بست قرار بود بره تهران دانشگاه دیدیم که بله زهره هم تب و لرز گرفته مامانم یه سه تا پتو روش کشیده بود بازم داشت می لرزدید اول بابام زنگ زد ترمینال رفتن به تهرانو لغو کرد و بعد یه آژانس گرفت بردش دکتر ( چون خودش گرفته بود می دونست بد دردیه زود تر برد ! ) خلاصه به زهره هم سه تا پنی سیلین زده بودن منم خوابم برده بود نفهمیدم که ساعت چند اومدن .... منم صبح پاشدم برم مدرسه البته بعد از دو روز غیبت و یه روزم که جمعه بود دیدم زهره خوب شده ... مامانم تمام موارد ایمنی برای زمستونو + هنگام مریضی رو روم اجرا کرد و با ایمنی خاطر داشتم از دمه درمون می رفتم بیرون که فامیلمونو دیدم داره با ماشین میاد با ماشینش منو برد مدرسه ! اگه فامیلمونو نمی دیدم  فکر کنم الان بازم مریض بودم چون الان این جا هوا 15_ درجه است ! این چند روز مریضی خوب بود مزیت هایی هم داشت یکیش این که دونستم چقدر دوستان با وفایی دارم .... همون یه روز که نرفتم مدرسه هی زنگ پشت زنگ بود دوستام بهم زنگ می زدن و حالمو می پرسیدن ( منم هی پیش مامانم اینا کلاس می ذاشتم ،  ما اینیم دیگه ! )  وضعم ان قدر بد بود حین مریض بودن یه لحظه گوش دادم ببینم چی دارم می گم دیدم دارم میگم ای خدا حالم خوب بشه فلان قدر صدقه در میارم و صلوات می فرستم ولی فکر کنم تاثیر داشته . پس شما هم حداقل روزی یه 5 تومنی 10 تومنی صدقه دربیارید تا به به بلاها دچار نشین و صلوات هم بفرستین. خلاصه این که امیدوارم خدا نصیب هیچ کس نکنه و شما هم برای ما دعا کنین تا حالمون خوبه خوب بشه .

 

 

پی نوشت : راستی این مطلبی رو هم که روز جمعه نوشتم واسه خودش جریان داره ! من جمعه طبق معمول کانکت شدم با حال وخیم که وبلاگمو آپدیت کنم آخه می خواستم این ماهو کلا به روز شده باشم ...  مطلبم تو بلاگ اسکای نوشته بودم دیدم حالم خیلی بده مطلب نرفته صفحه رو بستم و کامپیوترو خاموش کردم ... ولی امروز که وبلاگمو باز کردم دیدم مطلبه اومده ... این طوریاست دیگه وقتی یه چیزی رو نخوای میشه و بخوای نه !