X
تبلیغات
رایتل
وب نوشت ‌های دانش آموز سال دوم تجربی
جمعه 5 اسفند‌ماه سال 1384
تولدت مبارک خوشگلم !

 

همین اولش معذرت بخوام به خاطر چند روز غیبتم چون سرم خیلی شلوغ بود و ببخشید که این مطلب رو روزش نذاشتم این جا حداقل برای خودم خیلی مهم بود ولی نشد !

 

یادم میاد سال سوم راهنمایی بودم شیفت صبح در حالی که با دوستام می خندیدیم و حرف می زدیم و در عالم خودمون بودیم  و در حال برگشت به خونه بودیم من که رسیده بودم به دمه درمون داشتم با دوستام خداحافظی می کردم دیدم مامانم داره میاد تو دستشم ساک بچس !!!!!!!!! شما بودید چی کار می کردید ؟ همین جوری مات و مبهوت مونده بودم ! دیدم جلوی مامانمم ایستادم نمی زارم بره تو ! زود خودمو جمع کردم گفتم مامان این ساک بچه چیه ؟ مامانم مگه حرف می زد با یه عالمه التماس شروع کرد به حرف زدن ...... بله آبجیمو برده بیمارستان ! همینو که گفت بقیشو خودم خوندم ..... یه جیغی از خوشحالی کشیدم و گفتم آخ جووووووووووون دارم خاله میشم ..... نمی دونم چطوری ناهارمو خوردم و با مامانم رفتم بیمارستان تا این خواهرزادمو  ببینم ....البته اینم بگم که قبلش که مامنم گفت تلفنو دستم گرفتم به هر کسی که در انتظار تولد بچه آبجیم بود زنگ زدم و مژدگونی هم گرفتم .... داشتم می گفتم با مامانم رفتیم بیمارستان منم هی لحظه شماری می کردم که برسیم بیمارستان بالاخره رسیدیم بیمارستان مامانم منو با زور برد تو چون نمی ذاشتن .... و من بالاخره تونستم خواهر زاده ی عزیز و گل و گلاب و .... و ببینم ان قدر خوشگل و ناز بوووود که هر چی بگم بازم کمه ... از رو تختش برداشتم دیدم داره میلرزه ، زود گذاشتم سر جاش و با بی میلی فراوان برگشتیم خونه ...... خواهرزادمو شب بیمارستان نگهداشتن ..... و ما از دیدنش بی نصیب موندیم ....... باباش که هیچی ! نمی دونم چطوری طاقت آورد تا فردا ! البته من بعد از برگشتن به هر کی که می رسیدم 100 سوالی می شدم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن ! بالاخره انتظار تموم شد و آوردنش خونه  .... از مدرسه برگشتم دیدم آوردنش انقدر بوووووووووووووووووووووووسش کردم تا سیر شدم و بعد از اون هم هی مهمون بود میومد و می رفت ..... یادش بخیر چه روزای خوبی بود ...... حالا مهمونا تموم شد و نوبت این شد  که اسمشو انتخاب کنیم ...... هر کی یه ساز میزد ..... اسم های مختلفی پیشنهاد شد و بالاخره اسمی رو که عمه خواهر زادم که در باکو زندگی می کنند تصویب شد .. و این خواهرزاده ی خوشگل اسمش شد نیهاد  به معنای طبیعت سبز ..... که یک اسم آریایی اصیل آذربایجانیه ..... به نظر من که هم باکلاسه و هم یادگاری از سلاله ی آزادی خواه آذربایجان بابک خرم دین هست که عالیه ! اسمشو انتخاب کردیم و از این  سر در گمی و بی اسمی راحت شدیم ..... حالا باید منتظر می شدیم که آقا نیهاد بزرگ بشن ..... انصافا که بچه بزرگ کردن واقعا سخته ! چه بلا هایی که به سر ما نیاورد نیهاد وروجک ..... آبجیم که از نیهاد خبر نداشت فقط مامانم و من و زهره  به نیهاد می رسیدیم چون عید هم بود و ایام تعطیلات نیهاد دیگه بد عادت کرده بود همین که میذاشتیش زمین صداش بلند می شد ...... بالاخره به سختی هم که بود ایام تعطیلات تموم شد و مرخصی آبجیمم تموم شد و باید می رفت مدرسه حالا ما مونده بودیم نیهاد رو وقتی که مامانش میره مدرسه کی نگهش داره ( مامانش معلم تاریخ ) تصویب شد که پیش مامانم بمونه هر چی بود مامنم 5 تا بچه بزرگ کرده بود ..... ! بعد عید 14 فروردین اولین روز بود که نیهاد دور از مامانش پیش مامانم موند صبح هر کی رفت پی کار خودش و موند مامانم و نیهاد وروجک ! هممون دلمون خونه بود که این دو تا دارن چی کار می کنن ..... مدرسه که تموم شد من زود اومدم خونه که دیدم این دوتا با هم چه عشقی دارن می کنن .......! خیال ما هم راحت شد ... مدت ها گذشت و نیهاد روز به روز بزرگ تر میشد به منو مامانم بیشتر وابسته تر می شد چون همیشه پیشش بودیم مامان و باباش که حسابش جداس ! حالا از این حرفا بگذریم برای نیهاد اتفاقاتی هم افتاد یه بار که وقتی 5 -6 ماهه بود مامانم و زهره نیهاد رو بردن حموم یهوییی صدای جیغ و داد اومد ..... ما هممون هجوم آوردیم به طرف حموم که ببینیم قضیه چیه .... بله آقا نیهاد نفسش در نمی یومد و میشه گفت بلا به دور مرده بود !!!نگو مامانم آب زیاد ریخته رو سرش این طفلی نیهاد نتونسته نفس بکشه و یهو شل شد و افتاد رو دست مامانم  و یه خورده کبود شد .... ولی نه مامانم سابقه ی این طور اتفاقا رو هم داشت ..... زود دهنشو گذاشت تو دهنش و بهش نفس داد و وارونهش کرد تا آب از دهنش بیرون بیاد .... دیدیم یهو نیهاد سرفه کرد و خطر از بیخ گوشمون گذشت نمی دونم مامانم این کارارو چی طوری تونست بکنه منو و زهره که خشکمون زده بود ...........

یه دفعه دیگه نیهاد تقریبا 1 سال و خورده ای بود تابستون بود داشت تو حیاط بازی می کرد که نیهاد افتاد و گریه کرد و دیدیم این گریهش مدتش طولانشی شد رفتیم طرفش دیدیم بازم نفسش نمیاد و دستاش یجورایی چنگ شد آبجیم داشت سکته می کرد مامانم زود بقلش کرد و باز هم از اون کار های مخصوص خودش کرد و نفسش برگشت .... یه بار هم که از پله افتاد و همین طور شد که بازم مامانم به دادمون رسید ولی دفعه آخر که همین چند ماه پیش بود خیلییی شدید بود ... منو نیهاد داشتیم با هم بازی می کردیم نیهاد یهو از دستم فرار کرد و خیلی معمولی افتاد دیدیم بازم مثل همیشه این نفسش نیومد و این دفعه خیلی شدید تر از دفعه قبل کارای مامانم هم کار ساز نبود و دستاش چنگ شد و دندوناش کلید شد و رنگش کبود کبود شد و تقریبا میشه گفت تمام علایم یه انسان مرده رو البته دور از جون نیهاد داشت ..... من دیدم که مامانم هم نمی تونه کاری کنه یه جیغی گشیدم گفتم مامان یه کاری بکن دیگه داره میمره ها بعد نتونستم خودمو نگهدارم زدم زیر گریه بد ترسیده بودم ... بالاخره بعد ار دو سه دقیقه نمی دونم چی شد نفسش اومد من اصلا تو حال خودم نبود ..... از یه طرف نمی دونستن به نیهاد برسن یا به من ....... مامانم زود برای من و نیهاد آب آورد که خیلی ترسیده بودیم ... ولی اگه به نیهاد چیزی می شد من تا عمر داشتم نمی تونستم خودمو ببخشم چون من داشتم باهاش بازی می کردم من باعث شدم اون بدووه ووووو ..... وخدا رو هزار مرتبه شکر این هم به خیر گذشت .................امیدوارم دیگه از این اتفاقا براش نیفته ...... خلاصه این که روز ها رفت و رفت و رفت یه سالش شد بعد دو سالش شد و امروز 3 اسفند تولدشه و میشه 3 ساله و یه گل پسر ! خداییش همه شدیدا دوسش دارن .... ولی فکر نکنم به اندازه من دوسش داشته باشن ....... چون من واقعا دوسش دارم و این که الهی فداش بشم ! می خواستم براش وبلاگ درست کنم ولی دیدم فایده نداره 5 6 ساله بشه براش درست می کنم ...... خداییش خیلی باهوشه ..... هر کار می کنم رو هوا میگیره الان می تونه راحت کامپیوترو خاموش روشن کنه ( شات داون ) ورد هم اگه بازش کنی و تایپ کنی بهش بگی پاکش کن دگمه رو میشناسه ........ اینترم میشناسه .... و عاشق موبایل و موتور و ماشینه  ........... چون همه خیلی دوسش دارن و اینم عشق موبایل سیم کارت داره ..... یکی از دوستای باباش یه دو هفته ای میشه موبایلشو داده بهش .. آدم شاخ در میاره ! ولی به اونم راضی نشد میگه من موبایل دایی ( داداش بزرگ من ) همون که عکس میندازه رو می خوام ! اینم بگم که شاخ در بیارین .... چند روز پیش عروسی پسر عمه ی نیهاد بود رفته بود عروسی بعد اومد من ازش پرسیدم نیهاد عروس خوشگل بود .... میگه نمی دونم ولی خاله ، موبایل با کلاس داشت !!!! همون عروسی نیهاد بهونه موبایل می کرده یه نفر موبایل رو قفل کرده داده دستش گفته نیهاد دیگه بلد نیست روشن کنه .... نیهاد قشنگ اومده گفته !! این که خاموش اول این دکمه رو میزنن بعد اینو روشن می کنن ... مامانش میگه صاحب موبایل چند دقیقه مات مبهوت مونده بود که این دیگه چه بچیه ! اگه بیان ازش وسایل موتور رو بپرسین قشنگ بهتون میگه والا من خیلی چیزای موتور رو نمی دونم ولی این وروجک می دونه! نمی دونم هندل و ..... ما یه همسایه داریم که خیلی پولدارن و سه تا ماشین دارن ....دیروز بود من نیهاد رو بردم بیرون داشتیم می رفتیم نیهاد برگشته به من میگه خاله اینا چقدر با کلاسن سه تا ماشین دارن بعد اسم همه ی ماشینا رو گفت پراید و پژو 206 و سمند نمی دونم اسم ماشینارو کجا یاد گرفته !  خلاصه خیلی شیطونه و دوست داشتنی بالاخره هر چی باشه خواهر زاده ی خودمه دیگه ! منم از همین جا تولدشو بهش تبریک می گم ... امشبم براش یه تولد کوچیک گرفتیم که عکس یادگاری بمونه آخه تو ماه محرمیم ....... عکسشم الان نمی تونم بزارم سر فرصت شد عکسشو میزارم وبلاگم.... وای چقدر طولانی شد هنوز خیلی چیزا رو ننوشتم  ...!