X
تبلیغات
رایتل
وب نوشت ‌های دانش آموز سال دوم تجربی
پنج‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1385
سلام من به تو یار قدیمی ( ۲)

 

فوت کرده ... اینو که بابام گفت دیگه نفهمیدم چی شد اولش باور نکردم که رویا بوده با خودم گفتم که نوروزی زیاده ... ولی بعدش که اعلامیشو دیدم کم مونده بود سکته کنم .بهترین دوستم رو از دست داده بودم ..رویا چون صندلی جلوی ماشین نشسته بوده و کمر بند هم نبسته بوده سرش خورده بود به جلوی ماشین و مرده بود ... ولی خب مامانم بهم دپلداری می داد . مامانم می گفت که حتما خدا خواسته که تو بچگی در حالی که به سن تکلیف هم نرسیده از دنیا رفته و بی گناه و پاک الان تو بهشته .ولی خب چی کار می شد کرد رویا دیگه رفته بود ... بالاخره عادت کردم و رفتم مدرسه اونم بدون رویا ولی سال سوم ابتدایی گفتن که یه دختر اومده باباش ارتشیه ... بعدا هم با همون دختره دوست شدم اسمشم فاطمه بود .خداییش خیلی خوشگل بود سفید و دوست داشتنی . ان قدر با هم صمیمی بودیم که نگو .. اصلا نمی تونستیم دوری همو تحمل کنیم به جرات می تونم بگم که بیشتر از رویا ! دنیا این جوری بی وفاس دیگه انگار نه انگار که با رویا هم دوست بودم و بهترین دوستم بود .. حالا یکی دیگه جاشو راحت گرفته بود ! خلاصه روزایی که من غیبت می کردم هم کلاسی هام می گفتن که اصلا با هیچ کس حرف نمی زنه من هم همین وضعو داشتم اگه فاطمه مدرسه نمی یومد با هیچ کس حرف هم نمی زدم نمی دونم چرا ! خیلی با هم دوست بودیم روز های خوبی داشتیم هر دومون زرنگ بودیم و معدلمون هم 20 شد روزهای تعطیل هم خونه ی هم دیگه می رفتیم و هم درس می خوندیم و هم بازی می کردیم . بعد از این که امتحان ثلث سوم رو دادیم دیگکه من تابستون رفتم مسافرت هیچ خبری از فاطمه نداشتم حتی روز اول مهر هم نرفتم مدرسه چون تو راه بودیم . دو مهر رسیدیم و من رفتم به مدرسه هم کلاس هام گفتن که فاطمه دیروز به خاطر تو اومده بود مدرسه باهات خداحافظی کنه و آدرس خونشونو تو ارومیه بهت بده که تا ساعت آخر هم منتظر بود ولی تو نیومدی و مثل همیشه به ما اعتماد نکرد و نداد و فقط گفت که از طرفش باهات خداحافظی کنیم .... دیگه بعد از اون من فاطمه رو ندیدم فقط می دونم اون سال رفتن ارومیه چون باباش ارتشی بود به شهر های مختلف می رفتن ...همین چند وقت پیش نیم رخ یک برنامه گذاشته بود تا اونایی که دوستاشو گم کردن به اون برنامه زنگ بزنن و مشخصات دوستشونو بگن تا شاید اون شخص خودش زنگ بزنه چند بار خواستم زنگ بزنم ولی نزدم ! با خودم گفتم که تو وبلاگم بگم که شاید فاطمه وبلاگمو خوند و یه خبری بهم داد . فامیلیش هم ظفر خواه هست . داشتم وقتی که تایپ می کردم برای مامانم هم می گفتم مامانم می گفت خدا رو چه دیدی شاید خدا خواست که هم دیگرو تو دانشگاه دیدین ... اگه حرف مامانم حقیقت پیدا کنه خیلی خوب میشه . فکرشو بکنین آدم دوستشو بعد از چندین سال پیدا کنه چی میشه . من که سکته رو می زنم البته از شادی .ان شا الله که پیداش کنم.الان دوستای زیادی دارم ولی دوستیم با فاطمه و رویا یه چیز دیگه بود . شما هم دعا کنین که فاطمه رو پیدا کنم .